مگر نمی شنوید صدای خواهران و برادران فلسطینی و لبنانی و مظلومان جهان را اگر من و شما مثل گذشتگان از ۱۴۰۰ سال پیش تا به حال به سر و سینه زده اند و زده ایم و گفتند و گفتیم که ای کاش کربلا بودیم و حسین را یاری می کردیم امروز کربلای دیگر این […]

مگر نمی شنوید صدای خواهران و برادران فلسطینی و لبنانی و مظلومان جهان را اگر من و شما مثل گذشتگان از ۱۴۰۰ سال پیش تا به حال به سر و سینه زده اند و زده ایم و گفتند و گفتیم که ای کاش کربلا بودیم و حسین را یاری می کردیم امروز کربلای دیگر این جا است.

محسن رفت تا خلعت سبز بهاری شهادت خود را در فصل بهار کربلای مجنون ایران رقم بزند. او رفت ولی خلوص نیت و صفای درونی او تاب حتی دفعه ای بازگشت خانه را به او نداد او رفت و در همان حضور ابتدائی خود را به داداش حسینش پیوست، حسین یک پاسدار بود شاید محسن بارها جملات وصیتنامه ی حسین را که او شهداء کربلای حسینی را به کربلای خمینی پیوند می دهد را خوانده بود و این جمله از آن را که از قول امام خود نوشته بود که اگر بکشیم پیروزیم و اگر کشته شویم هم پیروزیم نصب العین خود قرار داده بود. حسین نوشته بود خطاب به تمام هم سن و سالان خود:

« برادر نگو سنّم زیاد است مگر حبیب بن مظاهر سنش زیاد نبود. مگو سنم کم است مگر علی اصغر و قاسم سنشان کم نبود، اگر کربلا طفل شش ماهه دارد ما هم صدها طفلی را از دست داده ایم که در سینه های مادرشان شیر می خوردند و یا در مدارس مشغول درس خواندنشان بودند. مگر نمی شنوید صدای خواهران و برادران فلسطینی و لبنانی و مظلومان جهان را اگر من و شما مثل گذشتگان از ۱۴۰۰ سال پیش تا به حال به سر و سینه زده اند و زده ایم و گفتند و گفتیم که ای کاش کربلا بودیم و حسین را یاری می کردیم امروز کربلای دیگر این جا است و دروغ می گفتیم اگر کربلا بودیم به خدا حسین را یاری نمی کردیم. اگر یاری نمی کنی لااقل در گوشه و کنار نشستن و بی فایده حرف نزن و ساکت مباش.»

او نه تنها خطاب به برادران خود و عاشورائیان این حرف ها را گفت بلکه بخطاب به پیام آوران عاشورا و زینب گونه بودن آنها می گوید و «ای خواهر با سیاهی چادر خود پیام سرخی خون شهداء را برسان که سیاهی چادر تو بمراتب دشمن را ذلیل و خوار تر می گرداند».

سید محسن نه تنها جملات حسین را خوانده بود بلکه زندگینامه حسین را با تمام وجود لمس کرده بود او به راحتی تاریخ شناسنامه ای تولید بهاری ۱۳۴۵ و تحصیلات راهنمائی برادرش را در خاطرات مادر و اطرافیان خود ورق زده بود شنیده و دیده بود که لباس سبز پاسداری را در این زمان بر هر چند دیگر ارجح می دانست و بالاخره تاریخ شهادت پائیزی سال ۱۳۶۲ در بانه را بر روی تابوت گلباران برادر دیده بود.

آری از هر کوچه و از هر همسایگی حسینیه و نخل بگیری بازیگرانی برای بازی در این شبیه حقیقی آماده بودند از کوچه بهار محله توده باز هم ۲ یار دیگر و ۲ برادر دیگر شهید حبیب ا… و محمد رضا دهقانی اشکذری حبیب ا… هم مثل خیلی از سال چهارمی ها دیگر سال کنکوری بود ولی او هم برگه مشخصات کارت آزمون خودش و زدن تاریخ تولد ۱/۴/۱۳۴۳ را پر کرده بود ولی کنکور او هم شرکت در کنکور عمل به خوانده ها بود برای درسش هم شاگرد ممتازی بود؛ بالاخره در رقابیه بود که در تاریخ بهمن ماه ۱۳۶۱ قبول شدگی خودش را در کنکور نه تنها شنید بلکه دید. حبیب ا… پذیرفته شد و زندگینامه و عناوین وصیتنامه های او که چیزی جز «پروانه شدن و برگرد حسین زمان پرواز کردن» «درس ایستادگی و خم به ابرو نیاوردن پدر و مادر» «احساس مسئولیت به دانش آموزان و پشت میز و نیمکت نشستن » نبود را برگزید و فهرست درس های کتاب های قرار داد و چه زیبا به یادگار گذاشت برای دانش آموزان که «قلمهایتان را سلاح و کلمه هائی که با دست مشا بر روی کاغذ نقش می بندد گلوله داغی بر سینه دشمنان کوردلی انقلاب اسلامی می باشد. مبادا پشت این میز وقتتان را مانند گذشته تلف کنید. چرا که با این کار به خودتان ضرر و به جامعه اسلامی خیانت کرده اید ».

آری چون یکایک همکلاسی های شهید خود موضوعات پوسیده انشاء های مدرسه را تغییر دهد. و دیگر پس از این بر تخته سیاه مدرسه نوشته نشد «تعطیلات بهاری را چگونه گذراندید» بلکه معلم درس کلاس گفت بگوئید بچه های کوچه بهار چگونه عمر خود را گذراندند.

حبیب ا… در انتهایی نامه ای که یک هفته قبل از شهادت می نویسد، نوشت جواب نامه ندهید بزودی بر می گردم، او اگر چه نیامد ولی برای همیشه در پیش همه ماندگار است.

برادر حبیب ا… هم مثل خود او زندگینامه و هنرنمائی محمد رضا بر کارگردان این شبیه همانند واقعیت اثبات شده بود و او هم برای این بازی گلچین شده بود. فیلمنامه ی او هم مورد تایید بود فیلمنامه ای که با تاریخ تولد شهریور ماه ۱۳۳۳ آغاز می گشت و با مهر تایید شهادت در بهار ۱۳۶۵ به پایان می رسد. فیلمنامه محمد رضا هم جز با صداقت زندگی نامه اش تایید نشد. او در زندگی نامه اش ثابت کرده بود اگر چه همه اصرار داشتند او درس بخواند ولی گفت نمی توانم و تحمل دیدن این همه مشقت و رنج پدر باشیم.

http://www.msha.ir/wp-content/uploads/class2.jpg

حتی اگر چه در کنار درس ممتازش در دوران دبستان مدرسه خانقاهی (شهید رجائی) روزهای تعطیل کار می کرد ولی سرانجام تصمیم قطعی گرفت تا برای کاهش مشقات و رنجهای پدر که به سراغ کار برود. می گفت آنقدر باید کار کنم تا دستهایم پینه ببندد، او حتی از آن روزهائی که در تعطیلات مدرسه کار می کرد پس انداز تهیه کرده بود و نهج البلاغه را گرفته بود. محمد رضا از همان ابتدا پا در این مسیر گذاشته بود از ۱۲ سالگی قرائت قرآن شروع کرد، در تظاهرات خیابانی در سخت ترین شرائط شرکت می کرد به گونه ایکه در روز ۲۷ شهریور در میدان شهدا (ژاله سابق) تهران تا آخرین ساعات حضور داشت. به طوریکه آنروزها در اشکذر شایع شد که او در آن جریانات شهید شد و به خانواده هم خبر رسید.

آری اینها همه مهر تایید بر صداقت و ایمان قلبی او بود، از نماز اول وقت محترم شمردن تا ترک نشدن نماز شب هم در حیطه عمل او بود هر موقع تلویزیون صحنه های مصاحبه با خانواده ها (پدر و مادر و همسر شهید) پخش می کرد اهل خانه را خبر می کرد تا بیایند و به آنها می گفت ببینید اینها چگونه هستند اگر من شهید شدم ناراحت مباشید. طاقت نیاورد در تاریخ اسفند ۱۳۵۹ به سر پل ذهاب اعزام و در درگیری های بازی دراز بعد از ۲ ماه از مدت اعزام به درجه رفیع شهادت نائل گردید.

فیلمنامه زندگی محمد رضا چون صحنه هائی بود که بارها در شبیه و تعزیه در جلو چشمان خود دیده بود به پایان رسید ۲۰ روز جسدش زیر دست و پای دشمنی روی زمین مانده بود.م بعد از یک ماه جنازه را آوردند. شهید سوم محراب بر آن نماز خواند و به خاک سپرده شدند.

محمد رضا وصیتنامه خود را در سیره ی عمل زندگیش نوشته بود ولی باز هم توصیه در چند خط وصیتنامه خواهرم پیام زینب گو که همان تربیت و تعلیم اسلامی فرزندان است یادتان نرود.

در تشییع جنازه من شیرینی بدهید و ای مادرم برایم شادی کن که من برای خدا رفته ام. چه زیبا در کف مردانگی می باید رفت گرز پای افتاده ای با سر می باید رفت. حق خود را ز دهان شیر می بیند گفت مادر خانه من جبهه بود و حجله گاه سنگر من بود و نوعروس شهادت بود من گر گرفته ام با عشق خدا نوعروس و اما محمد حسین خانزاده با تاریخ تولد ۲۲/۵/۱۳۲۹ تا تاریخ شهادت ۲۳/۴/۱۳۶۱ در شلمچه و عملیات رمضان و بندهای وصیتنامه ای که رجزهای این شبیه است که در آن نقش بازی می کنند. ای مادر مبادا برایم عزاداری کنی و حالت عزا بگیری بلکه چون زینب صبر کن. ای برادر هر چه کردید و این انقلاب و دستاوردهای آن و گام زدن در راه امام و خدمت به این کشور اسلامی.

و سایرین

… سید علی زاده میر از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۶۲ و شهادت در عملیات والفجر در محل پیرانشهر

… ولی دهقانی اشکذری از تاریخ ۲۰/۱۱/۱۳۴۶ تا تاریخ شهادت ۱۶/۵/۱۳۶۶ در عملیات قدس ۵ در هور

۱۷ ساله ی مهربان، با وفا و حرف های آخر عر عاشورای کربلای ایران به زبان ولی:

«شهادت می دهم خدا یکی و همتائی ندارد و حضرت علی و یازده فرزند جانشین بحق و حضرت مهدی فرستاده خداست.»

منبع : موسسه شهیدان اهل قلم

لینک کوتاه : https://ashkezarnews.ir/Q3KyE