اشکذرخبر،به نقشه جهان که نگاه میکنم، متوجه میشوم بسیارند سرزمینهایی که تا آخرین روزهای زندگی پایم به آنجا باز نخواهد شد؛ اما نکته جالب اینجاست که تقریبا از همهی این سرزمینهای دور و نزدیک خاطره دارم. انگار با شهرها، خیابانها و حتی کوچههای آنجا آشناییِ دیرینه دارم.
هنوز بچه بودم که برای اردوی تابستانی همراه با کریستین اندرسون، از جیرفت به دانمارک رفتم و در خیابانهای کپنهاک با دخترک کبریتفروشی آشنا شدم که جوجه اردک زشتی در دست داشت و با پری دریایی به لباس جدید پادشاه میخندید. در بازگشت به وطن، همراه با احمد شاملو به مراسم عروسی دخترای ننه دریا با پسرای عمو صحرا رفتم؛ کمی بعد با صمد بهرنگی به کچل کفترباز خندیدم و با اندوهِ پسرک لبوفروش غصه خوردم. مرادی کرمانی من را از جیرفت به سیرچ دعوت کرد و با لهجهی شیرینش گفت: هم ولایتی «شما که غریبه نیستید»؛ آنجا بود که با بچههای قالیبافخانه سرم را بر نازبالش گذاشته و در قصههای مجید با قاشق چایخوری، مربای شیرین خوردم.
با دولتآبادی به کلیدر رفتم و آنجا بود که دور از چشم گُلممد، دل به عشق مارال سپردم و در روزگار سپریشده مردم سالخورده، جای خالی سلوچ را پیدا کردم.
مزارع آمریکا را وجب به وجب با جان اشتاینبک گشتم تا خوشههای خشم را به نظاره بنشینم. با جک لندن و سپید دندانش به آلاسکا رفتم تا اینکه از دور پیرمردی را در دریا دیدم که کنار همینگوی نشسته و از مشکلاتش در صید ماهی صحبت میکند. سهشنبهها همراه با میچ آلبوم به ملاقات موری رفتم، خشم و هیاهو را در گور به گورِ فاکنر آموختم؛ با چارلز دیکنز تمام انگلستان را گشتم تا اینکه سرانجام در لندن با خواهران برونته آشنا شدم و از آنجا همراه با جورج اورول به قلعه حیوانات سر زدم؛ حس عجیبی بود، احساس میکردم ۱۹۸۴ سال در آن قلعه زندگی کردهام، حال و روزشان شباهت عجیبی داشت با روزگار مردم سرزمین من!
کازانتزاکیس من را با یونان آشنا کرد تا اینکه در سواحل کرت با زوربای یونانی هم پیاله شدم، با سیلونه به ایتالیایِ دوست داشتنی و فونتامارا رفتم و به مهمانی نان و شراب دعوت شدم و شبی در کنار اوریانا فالاچی نامه به کودکی که هرگز زاده نشد را خواندم.
کلمبیای مارکز را زمانی شناختم که بعد از صد سال تنهایی، عشق در سالهای وبا را تجربه کردم. سرزمین پُرو را در سالهای سگی با یوسا شناختم و در مونیخ با هاینریش بُل به عقاید یک دلقک خندیدم؛ چند روزی هم در استکهلم مهمان فردریک بکمن بودم و در آنجا با مردی به نام اوه آشنا شدم. ویکتور هوگو من را با بینوایانِ پاریس و گوژپشتی آشنا کرد که خاطرات آخرین روز یک محکوم را نجوا میکرد. بالزاک در میان دهقانان فرانسه من را با زن زیبای سی سالهیی آشنا کرد و رومن رولان شبی من را به کنسرت موسیقی ژان کریستف در شانزه لیزه دعوت نمود؛ هر چند با وجود شیوع طاعون، با آلبر کامو هم چندان بیگانه نبودم.
من در تمام جبهههای جنگ به همراه مرل جنگیدم و در «نبرد من»، هیتلر را بهتر شناختم، با هانا آرنت به دادگاه اورشلیم رفتم تا با چهره واقعی توتالیتاریسم بهتر آشنا شوم. جومپا لاهیری را در کلکته ملاقات کردم و تا بمبئی با هم عاشقانههای تاگور را زمزمه کردیم. تمام جزایر ژاپن را با موراکامی گشت زدم تا اینکه بعد از جنگل نروژی، کافکا را در کرانه دیدم. در ریگهای روان سیدنی با استیو تولتز آشنا شدم و گفتم هرچه باداباد. جنایات روسیه تزاری را در جنگ و صلح و آناکارنینای تولستوی شناختم و یک شب در مسکو مثل یک ابله با داستایوسکی که هنوز یک جوان خام بود، قماربازی کردم؛ اما او دائم از جنایت و مکافاتِ برادران کارامازوفِ سخن میگفت و من مجبور شدم با چخوف در باغ آلبالو به میهمانی مادرِ ماکسیم گورکی بروم.
میلان کوندرا و ایوان کلیما را شبی در پراگ ملاقات کردم؛ بر ویرانههای کابل با خالد حسینی گریستم؛ با شافاک در قونیه به ملاقات شمس رفته و چهل قانون عشق را آموختم و با دستمالی که از مولانا گرفتم، اشکهای کیمیا خاتون را پاک کردم. در برزیل یازده دقیقه کافی بود تا در کنار پائولو کوئلیو با کیمیاگر آشنا شوم. در زمین سوختهی اهواز با احمد محمود همسایه بودم و هر روز در مدار صفر درجه، درخت انجیر معابد را تماشا میکردم. در سال بلوا با سمفونی مردگان عباس معروفی آشنا شدم و پس از آن بود که همراه با شوهر آهوخانمِ افغانی سری به کرمانشاه زدم تا شادکامان دره قرهسو را بهتر بشناسم.
بله؛ این معجزه کتاب است که … بدون نیاز به ویزا و ارز، آدمی میتواند دورترین نقاط دنیا را ببیند، گشت بزند و شیرینترین خاطرات را با مارال، اسکارلت و آناکارنینا به یادگار داشته باشد.
علی کشاورزی






Tuesday, 25 August , 2026