– سلام آقای خبیری! خدا قوت برادر! این طناب ها و کلنگ ها چیه؟ این را احمد هاتفی یکی از همرزمان علی از او پرسید و علی در جواب گفت: – سلام… ممنونم برادر. اگر خدا بخواد، قراره همین جا یه چاه بکنیم و برای مصرف بچه ها آب تهیه کنیم. آخه، آبرسانی از خط […]

– سلام آقای خبیری! خدا قوت برادر! این طناب ها و کلنگ ها چیه؟
این را احمد هاتفی یکی از همرزمان علی از او پرسید و علی در جواب گفت:
– سلام… ممنونم برادر. اگر خدا بخواد، قراره همین جا یه چاه بکنیم و برای مصرف بچه ها آب تهیه کنیم. آخه، آبرسانی از خط و رفت و آمد توی اون مشکله! اما با این چاه می تونیم، حداقل آب مورد نیاز واسه وضو و دستشویی و امثال این ها را خودمون تهیه کنیم.
– خدا خیرتون بده… هر کاری نیاز بود، روی بنده هم حساب کنین.
– به چشم برادر. ممنون.
علی کلنگ را برداشت و شروع به چاه کندن کرد. دست هایش ، مردانه کلنگ را بالا می برد و در قلب خاک می کوبید. ساعت ها مشغول کندن بود. هر گاه خسته می شد. یاد امام و جبهه و جنگ و امت اسلامی و وطنش بود که به او نیروی دوباره می داد.
یکی از همرزمان گفت:
-علی آقا! چند دقیقه استراحت کنین، شما ساعت هاست که مشغولید!
استراحت هم به چشم برادر. بگذار، فعلا این کار را تمام کنم به امید خدا چیز زیادی نمانده.
بالاخره چاه حفر شد، چاهی که حاصل زحمات بی وقفه ی عزیزی بود که در طول زندگانی خود حتی یک لحظه هم آرام و قرار نداشت. کسی که مدام به فکر جبهه و جنگ بود و به این فکر می کرد که باید و باید راه امام را ادامه داده و نباید گذاشت که خون دیگر شهدا پایمال شود.
بعد از حفر چاه وقتی برادران رزمنده از آب آن استفاده می کردند، در دل به داشتن چنین فرمانده دلیر و دلسوزی افتخار می کردند و به خود می بالیدند.

لینک کوتاه : https://ashkezarnews.ir/x3JWB