به گزارش اشکذر نیوز به نقل از فارس ، این روزها دیگر برای استاد آذر سریال میسازند، مراسم بزرگداشت میگیرند البته در بزرگداشت او در نهایت 30 نفر شرکت میکنند، برایش مقبره میسازند از نوع سیمانی و … وقتی استاد آذر در بیمارستان آتیه تهران درگذشت، مسئولان یزدی سر و دستی شکستند برای آوردن پیکر […]
به گزارش اشکذر نیوز به نقل از فارس ، این روزها دیگر برای استاد آذر سریال میسازند، مراسم بزرگداشت میگیرند البته در بزرگداشت او در نهایت 30 نفر شرکت میکنند، برایش مقبره میسازند از نوع سیمانی و …
وقتی استاد آذر در بیمارستان آتیه تهران درگذشت، مسئولان یزدی سر و دستی شکستند برای آوردن پیکر آذریزدی به یزد و دفن او در زادگاهش اما این روزها کسی برای گرامیداشت یاد و خاطره این نویسنده نامی که همه عمرش را در تنهایی زیست، رنجی به خود نمیدهد.
استاد آذر وقتی در یزد زندگی میکرد، تنهای تنها بود و از آنجا که دائم به مطالعه مشغول بود و زن و فرزندی برای نگهداری از او نبود، بسیار رنجور و ضعیف و بیمار بود به طوری که چند باری برای عبور از خیابان مشکل پیدا کرده و تصادف کرده بود و چند روزی را نیز در یکی از بیمارستانهای یزد بستری بود.
در اواخر عمر استاد، ضعف و بیحالی دیگر بر او مستولی شده بود و روزهای آخر عمرش را یک در میان در بیمارستان میگذراند.
اوایل سال 88 بود که بر اثر ضعف عمومی و بیحالی در بیمارستان سیدالشهدای یزد بستری شده بود، وقتی به ملاقاتش رفتیم، تلخی تنهایی در نگاه و کلامش موج میزد.
پذیرای هیچکس نبود و انگار دلش از دنیا پر بود.
آن هنگام که به ملاقاتش رفتیم، هرچه تلاش میکردم او را به حرف بگیرم، تلاشم بیثمر بود و دائم میخواست تنهایش بگذاریم.
پیرمرد رنجور و خسته میگفت: مطالب زیادی در ذهن دارم که دوست داشتم آنها را مینوشتم اما فکر کنم دیگر نتوانم و شاید دیگر فرصتی نباشد.
هنوز صدای استاد آذر را میان فایلهای صوتی پاک نکردهام و هر بار که به صحبتهایش گوش میدهم، دلم میگیرد.
در آن فرصت کوتاه از دغدغههایش گفت از اینکه این روزها کسی حوصله نمیکند برای کودکان بنویسد و بیشتر کتابهای کودکی که در بازار موجود است، ترجمه کتابهای خارجی است.
استاد آذر، غصه میخورد که مولانا با این همه شعر و داستان، سعدی با آن همه پند و اندرز و بزرگان دیگری در ادبیات ما میدرخشند آن وقت ما باید داستان سفید برفی و هفت کوتوله برای بچههایمان بخوانیم.
او در عین حال میگفت: از کسی گلهای ندارم، سرگذشت من، حاصل کاهلیهای خودم است.
آن روز نیم ساعتی را در کنار استاد آذریزدی بودیم، 28 اردیبهشت ماه سال 1388 و دریغ که نمیدانستیم، این پیر قصهگوی شیرین زبان، کمتر از دو ماه دیگر مهمان ماه نیست.
از بس خسته و رنجور و رنجیده بود، آرزوی مرگ داشت و خیلی سریع به آرزوی خود رسید.
او پس از مرگش نیز تنها و غریب بود. سه سال، مزارش سنگی کوچک در قبرستانی کوچک در میان شهر یزد بود و امسال به تازگی برای او مقبرهای ساختهاند از جنس سیمان!!! بی هیچ لطافتی.
مهدی آذریزدی متولد سال 1301 در محله خرمشاد یزد بود و در زندگی به گفته خود حسرتهای بسیاری داشت که یکی از آنها مدرسه رفتن بود.
او در طول زندگی خود هرگز ازدواج نکرد و همواره تنها زیست.
حاصل تنهایی او بیش از 18 کتاب برای کودکان بود و از اینروست که او را پدر ادبیات ایران زمین خواندهاند.
وی تا چند سال قبل از آخرین روزهای زندگی خود به کرج رفته و در آنجا زندگی میکرد اما سال آخر عمر خود را به یزد بازگشت و ترجیح داد به قول خود روزهای باقیمانده از عمرش را دور از هیاهو سپری کند.
استاد آذر 18 تیرماه سال 88 به علت عفونت ریوی در بیمارستان آتیه تهران درگذشت و داستان مرگ او به قصهای تلخ برای کودکان ایران زمین تبدیل شد.
گزارش: مهدی جلیلیان





Tuesday, 3 February , 2026