اشکذر خبر

برگی از تاریخ اشکذر

خاطره ای از طوفان و باد سیاه سال ۱۳۵۰ اشکذر

شناسه خبر : 106900 | تاریخ انتشار : : ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۱ - ۱۷:۵۹ | ارسال توسط :

کاظم نجیبی: در حالی که عصر بود و هوا روشن بود ناگهان همه جا تاریک و ظلمانی شد، به قدری که ما دیگر نمی توانستیم همدیگر را ببینیم، چشم اصلا کار نمی کرد، همه جا سیاه و تاریک شد. همدیگر را گم کردیم. طوفان صدای وحشتناکی داشت، زوزه می کشید و انگار ناله می کرد.

اشکذر خبر؛ کاظم نجیبی در گفت و گو با نشریه آوای اشکذر درباره طوفان و باد سیاه  سال ۱۳۵۰ اشکذر چنین گفت:

«از قدیم آب و کشاورزی چرخاب خیلی خوب بوده و تعدادی از اشکذری ها هم در آن جا باغ و کشاورزی داشته اند و بایست به چرخاب رفت و آمد داشته باشند عده ای هم برای کارگری کشاورز ها می رفتند، هر روز صبح از اشکذر به چرخاب می رفتند و شب بر می گشتند در مواقعی از سال مثل بعد از نوروز یا وقت درو و برداشت محصول که کار کشاورزی بیشتر بود رفت و آمد هم بیشتر می شد در این مسیر رفت و آمد به چرخاب دوچیز مسافران را تهدید می کرد یکی سیل و دیگری طوفان و باد سیاه.
به همین خاطر مرحوم پدرم به من سفارش کرده بود اگر در برگشت به اشکذر به سیل برخوردم یا هوا طوفانی شد حتما به چرخاب برگردم و وقتی وضع خوب شد به اشکذر بیایم. از اشکذری هایی که در چرخاب کشاورزی داشتند فقط دو نفر بودند که در چرخاب کنار باغشان خانه ای هم داشتتند از آن خانه های خشت و گلی قدیم که راهرو و تالار و اتاق و پستو داشت. ارباب هایی هم که باغ های بزرگ و کشاورزی های سنگین داشتند تعدادی اتاق های گلی در گوشه ای از باغ درست کرده بودند برای کارگرهایشان، خلاصه آن روز که حدودا سال ۱۳۵۰ بود و من ۱۳-۱۲ سال بیشتر نداشتم طبق معمول روزهایی که به چرخاب می رفتیم، عصر از چرخاب حرکت کردیم بیاییم، من بودم و مرحوم سید جواد میردهقان پدر سیدحسین و اینها که سوپر گوشت دارند. هر دو نفرمان با عرض معذرت الاغ داشتیم. من دو طرف خورجین الاغم از چغندر و شلغم پر کرده بودم و یک پشته ی هیزم هم گذاشته بودم بالای آن و با ریسمان بسته بودم به خورجین و خودم هم پیاده دنبال سر حیوان می رفتم و سید جواد هم الاغش بار داشت ولی سربار نداشت وخودش سوار شده بود. با حدود ده متر فاصله ی طولی حرکت می کردیم از زمین های چرخاب که ریگ نداشت گذشتیم و رسیدیم به قسمتی از جاده که ریگزار بود، یک وقت من دیدم یک طوفان سیاه مثل تکه ای دیوار بلند از جایی که ایستگاه قطار است دارد بالا می آید. سید جواد هم متوجه شد. همان جا ایستادیم. تجربه ای که از این مواقع داشتیم این بود که اوج طوفان یک ربع، بیست دقیقه بیشتر طول نمی کشد و بعد می توانیم به راه خود ادامه بدهیم ولی گویا این بار فرق داشت. طوفان به یک باره رسید، بار هیزم که بالای الاغ بود و با ریسمان به خورجین بسته بودم در یک لحظه از خورجین کند و با خود برد. در حالی که عصر بود و هوا روشن بود ناگهان همه جا تاریک و ظلمانی شد، به قدری که ما دیگر نمی توانستیم همدیگر را ببینیم، چشم اصلا کار نمی کرد، همه جا سیاه و تاریک شد. همدیگر را گم کردیم. طوفان صدای وحشتناکی داشت، زوزه می کشید و انگار ناله می کرد. من حسب سفارش مرحوم پدرم بایستی به چرخاب بر می گشتم همین کار را کردم و برگشتم به طرف چرخاب. ولی حرکت و جلو رفتن در این طوفان و تاریکی هوا خیلی سخت بود. خار و بوته ها با شن و ماسه به بدنم می خورد مخصوصا شن و ماسه با شدت زیادی به ساق پاهایم برخورد می کرد. در تاریکی طوفان، افتان و خیزان پیش می رفتم، در گودالی می افتادم و به سختی بلند می شدم. با این وضعیت به راه خود ادامه دادم .در یک جا که به زمین خوردم زمین علف و گیاه داشت. فهمیدم در کرت و صحرای چرخاب هستم و به خانه ی سید جواد که همسفر بودیم و الان همدیگر را گم کرده بودیم نزدیک شده ام. تقریبا ۵ ساعت طول کشید که حدود این ۳ کیلومتر را به چرخاب برگشتم. با هر گرفتاری بود خود را رساندم به خانه ی سید جواد رفتم وی تالار در یک زاویه ی تالار پناه گرفتم از خستگی زیاد همانجا به خواب رفتم یک دفعه بیدار شدم دیدم دو نفر چوپان جلوی تالار ایستاده اند، گفتند گوسفندهایمان در طوفان گم شده اند و داریم دنبالشان می گردیم، بعد می خواستم بروم به خانه ی یکی دیگر از اشکذری ها به نام میرزاعلی خدا رحمتش کند مرد بسیار خوبی بود. ساعت حدود ۲ بعد نصف شب بود. از آن خانه تا خانه ی میرزا علی، طول یک باغ فاصله بود در آن تاریکی دست به دیوار کشیدم و کور مال کور مال حرکت کردم بروم خانه ی میرزا علی. دستم که به دیوار می کشیدم به خار و بوته های خشک که از دیوار بیرون زده بود کشیده می شد و همه جایش خم شده بود پر از گرد و خاک بودم و دست و پاهایم پر از زخم و خراشیدگی شده بود. هنوز طوفان ادامه داشت ولی از شدتش کم شده بود. خود را به خانه ی میرزا علی رساندم. بنده ی خدا خیلی محبت کرد، من را به اتاقش برد، سر و کله و گوش و چشم و همه سر و صورتم پر از خاک و ریگ شده بود. کفش هایم را گم کرده بودم. آب گرم درست کرد، دست و رویم را شست. چیزی آورد خوردم در حالی که صبح نزدیک بود خوابیدم. دم صبح صدای باز شدن در خانه شنیدم و بعد صدایی که از توی راهرو آمد. و دیدیم سید جواد روی حیوان افتاده، بی حس و حال بود. حیوان او را آورده بود پیش ما، او را پایین آوردیم و توی اتاق خواباندیم. حالش کمی بهتر شد فوری گفت قلم و کاغذ بیاورید. میرزا علی یک قلم مداد کوچک در اتاقش پیدا کرد و یک تکه کاغذ پاکت سیگار از آن پاکت هایی که مثل جعبه بود برای سیگارهای بیضی ۴۰ تایی که سفید بود و می شد روی آن چیزی بنویسی. آن را هم آورد و گفت حالا چه می خواهی بنویسی؟ گفت می خواهم امضاء کنم که اگر مردم شما تقصیر ندارید. بعد دیگر حالش بهتر شد، هنوز صبح خیلی زود بود که دیدم پدرم آمد با یک دستمال بزرگ که نان و آبگوشت شب شان بود. آن ها شب در نگرانی شدید نتوانسته بودند غذا بخورند و پدرم نصف شب راه افتاده بود. بعد پدرم سید جواد را که دید حالش خوب نیست فوراً با الاغ برای دکتر به یزد برد. خیلی طوفان شدیدی بود. بیش از ۱۰۰ درخت چنار که دو طرف جوی آب چرخاب بودند از ریشه بیرون آورده بود. خیلی از دیوارهایی که در مسیر حرکت طوفان بودند افتاده بود و خسارت زیادی رسیده بود. تا مدت ها بعد هر وقت با سید جواد هم صحبت می شدیم از این قضیه حرف می زد، خدا رحمتش کند. خیلی قوی و محکم بود اما اواخر عمرش که ضعیف شده بود یک روز به من گفت گرفتاری ای که آن شب داشتم این بود که بیشتر نگران تو بودم من به خاطر نگرانی ای که به خاطر تو داشتم خیلی آسیب دیدم. خدا رحمتش کند. در آن سال ها مخصوصا در فصل بهار، ماه های فروردین و اردیبهشت از این باد و طوفان ها زیاد می آمد که همه جا تاریک می شد و مردم به اتاق می رفتند و چراغ هم روشن می کردند ولی این طوفان فوق العاده بود این باد و طوفان ها که می آمد همه جای سطح زمین چند سانتی متر ریگ می نشست، و مردم تا چند روز ریگ ها را از کف خانه ها جمع می کردند و بیرون می آوردند، خیلی وضع بدی می شد خدا رو شکر که دیگر از این باد و طوفان ها خبری نیست.»

لینک کوتاه : https://ashkezarnews.ir/9Zu4C

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

تکمیل کنید *