اشکذر خبر

پیشنهاد ویژه
تبلیغات
iau
kilinik
ads
car
farntec

خاطراتی از همسنگر شهید محمد حسن دیودیده

شناسه خبر : 100910 | تاریخ انتشار : : 01 شهریور 1400 - 17:51 | ارسال توسط :

نگهبانی فرستادم لحظه ای بعد برگشت و گفت: «کجا نگهبانی بدهم، دیودیده که نیست» بلافاصله اسلحه را برداشتم و از سنگر بیرون آمدم دیدم دیودیده که نیست، سنگرش هم نیست… یعنی یک خمپاره ۱۲۰ آمده بود و دیودیده و سنگرش را برده بود.

اشکذرخبر:جانباز سرافراز محمد رضا کلانتری سرچشمه از فعالان انقلاب بود و جنگ است که به علت حضور مداومش در جبهه و نیز فعالیت هایش در پشت جبهه و دلبستگی اش به مسائل جبهه و جنگ در پس از جنگ در میان جبهه رفته ها و بسیجی ها و رزمندگان استان یزد و مخصوصا بچه های بسیجی زارچ و اشکذر چهره آشنا و شناخته شده ای است و از دوران حضور رزمندگان اشکذری در جبهه ها خاطراتی دارد.

شهید محمد حسن دیودیده وقتی شهید شد فقط لبهایش باقی ماند و…

صبح روز پنجشنبه ۸/۱/۶۴ جاده خندق، در عمق آبهای هورالعظیم یادآور سختی های جنگ خندق در عهد رسول الله (ص) بود آنروز صبح فرمانده خط که سوار یک هوندای ۲۵۰ پرش بود در کنار سنگر، توقف کرد و دستور داد: «هر چه سریعتر نیروهایتان را در قسمت «ابرویی» مستقر کنید.»

منطقه ابرویی در فاصله ۵۰ متری نیروهای عراقی و اولین سنگر دفاعی دردمقابل دشمن بود این منطقه در حقیقت انتهای جاده ۱۰ کیلومتری بود که به خط دشمن وصل می شد و در وسط هورالعظیم قرار داشت. ساعت حدود ۷ صبح بود، آفتاب همه جا را فرا گرفته بود و دیده بانهای دشمن فال شده بودند، با توجه به دستور فرماندهی و حساسیت فوق العاده منطقه نیروها را حرکت دادیم و به سمت لجمن _لبه جلوی منطقه نیرو_ حرکت کردیم هنوز صد قدم پیش نرفته بودیم که آتش سنگین خمپاره شروع شد.

خمپاره اول و دوم به خیر گذشت ولی خمپاره سوم در نزدیکی احمد دهقانی (احمد بیکی) فرود آمد و ترکش های آن سر او را زخمی کرد و ترکشی هم به دستش خورد او تیربارچی شجاع و با تجربه ای بود، وقتی زخمی شد من و جلال دهقانی سر او را بستیم احمد می خواست در خط بماند ولی به او گفتم، زود خودت را به عقب برسان، خمپاره بعدی فرود آمد و دست محمود دهقانی (دکتر) را زخمی کرد او را پانسمان نمودیم، همینطور که به سرعت نیروها را به پیش می بردیم خمپاره دیگری آمد و چانه حسینی را زخیم کرد و در همین حال کاظم قادری و سید پور رضوی نیز زخمی شدند، محمد علی ضیاء قاسمی رفت که قایق بفرستد در همین لحظات علیرضا کاوه هم زخمی شد، ترکش ها به سر، صورت و دست او خورده بود او را پانسمان نمودم و چند عکس از او گرفتم.

در این حال علیرضا که فکر می کرد لحظه های آخرش می باشد شروع به وصیت کردن کرد و من تند تند آنها را نوشتم، خیلی التماس دعا داشت و آرزوی کربلا همه وجودش را پر کرده بود، سفارش امام می کردو… پس از نیم ساعت قایق آمد زخمی ها را در قایق سوار کردیم ابتدا قادری که ترکش به پاهایش خورده بود، سپس حسینی و رضوی سوار شدند.

قادری خیلی درد می کشید ولی آرام بود، آبهای هور در تلاطم بودند و خمپاره ها خستگی نداشتند.زخمی ها را سوار کردیم و آنها را به سوی اورژانس خط حرکت دادیم.

بعد از آن نیروها را به سرعت به بخش «ابرویی» منتقل کردیم و آنها در سنگرها مستقر شدند از زمین و آسمان آتش می بارید، وقتی در سنگر ها مستقر شدیم ابتدا زارع و کریمی به پست نگهبانی رفتند و در همان ساعت اول خمپاره در کنار دوشکاچی خط برادر محمد علی فلاح فرود آمد و جنازه تکه تکه اش را به اطراف پرتاب کرد و حدود نیمی از بدنش از سنگر بیرون افتاد، بچّه ها سریع او را جمع و جور کردند و داخل یک گونی گذاشتند و با قایق  به عقب فرستادند، نگهبان دوم برادر جلال دهقانی و محمد حسین زارع بود ولی محمد حسن دیودیده پیشنهاد کرد که خودش برود و به سر پست نگهبانی رفت، حدود یک ساعت و نیم گذشت برادر محمد علی زارع را به نگهبانی فرستادم، لحظه ای بعد برگشت و گفت: «کجا نگهبانی بدهم، دیودیده که نیست» بلافاصله اسلحه را برداشتم و از سنگر بیرون آمدم. دیدم دیودیده که نیست، سنگرش هم نیست… یعنی یک خمپاره ۱۲۰ آمده بود و دیودیده و سنگرش را برده بود از آن صحنه عکس گرفتم و بعد مشغول جمع کردن دیودیده شدیم.

از شهید دیودیده فقط لبهایش باقی ماند و مختصری گوشت له شده که در یک نایلون کوچک جا گرفت. اما چرا از دیودیده فقط لبهایش باقی ماند، شاید می خواست بگوید که من همه وجودم را فدا کردم. شما لااقل حرف های من را بشنوید و اینک جمله ای از حرف های او از وصیت نامه ارزشمندش:

«از عموم مردم می خواهم در راه اعتلای کلمه اسلام گام بردارند و از خود هیچ سستی نشان ندهند و از روحانیت اصیل و ولایت فقیه پشتیبانی کنند.»

پس از شهادت او غمگین در گوشه سنگر نشستیم و به یاد این شهید عزیز فاتحه ای خواندیم و از ایثار گریهایش در کردستان صحبت کردیم آنگاه که اسیر کومله دمکرات شد، مزدوران خود فروخته کومله دمکرات او را به اسارت گرفته و در یک زیر زمین محبوس نموده و سپس نارنجکی را به درون زیر زمین می اندازند ولی با عنایت خداوند متعال با انفجار نارنجک، آسیبی نمی بینند، سپس آن مزدوران از خدا بی خبر حدود ۲۰ نفر از رزمندگان دلار را به شکل فجیعی به شهادت می رسانند. سر می بریدند، گوش می بریدند، زبان در می آوردند، چشم ها را از حدقه در می آوردند و سپس به دیو دیده می گویند: «برو به بزرگترهایت بگو».

این جانوران وحشی و درنده خو پس از آنهمه جنایت، دیو دیده را آزاد می کنند تا بدین طریق روحیه عزیزان بسیجی را از بین ببرند ولی هیهات که دلباختگان خمینی (ره) و عاشقان حسینی که از مرگ بترسند و دست از آرمانهای الهی خود بردارند. دیو دیده پس از حضور در کردستان در جبهه جنوب و در مصاف با بعثی های صهیونیست در جنگ شرکت نمود و شربت شهادت نوشید و در ادامه راه مقدسش برادر عزیزش شهید محمد رضا دیودیده نیز در جبهه حضور یافت و به شهادت رسید.

ساعتی را به یاد شهید دیودیده گذراندیم ولی از زمین و زمان آتش می بارید، صحبت از کردستان بود و سختی هایش که ناگهان خمپاره ای مقابل در سنگر فرود آمد و سنگر را به شدت لرزاند، همه سنگر را دود فرا گرفت و احساس کردم دستم خنک شد. بلی ترکشی ناقابل به آرنج دستم خورد، بلافاصله با دست راستم آنرا گرفتم، دوستان نگران شدند، گفتم چیزی نیست، برادر جلال دهقانی، همان کسی که بعدها معلم تاریخ شد تا این حوادث را برای دانش آموزان بگوید، دستم را باندپیچی کرد و بعد دوربینم را برداشت و عکسی گرفت و نم روانه پشت خط شدم.

بعد از طی چند کیلومتر پیاده روی به سنگر اورژانس مرکزی رسیدم، در آنجا یکی از دوستانم بنام علیرضا ارثی که زخمی شده بود حضور داشت، پس از پانسمان با کامیونهای جهاد سازندگی کرمان از روی پل ده کیلومتری که بر روی آبهای هورالعظیم نصب شده بود گذشتیم و به بیمارستان صحرایی رسیدیم و از آنجا ما را به بیمارستان شهید بقاییی سپس بیمارستان شهید تختی و بعد از آن بیمارستان گلستان منتقل کردند پس از پانسمان دستهایم به خط برگشتیم ولی فرماندهان مانع حضورم در خط مقدم شدند در همان جا خبر شهادت شهید مجید اکرامی را شنیدم، مجید بچه بسیار با صفایی بود، چند ماهی در کنارش بودم و دوسستش می داشتم از شنیدن خبر شهادتش ناراحت شدم و به ستاد معراج شهدا رفتم و او را زیارت کردم به خواب عمیقی رفته بود و با عرشیان همنوا بود، روحش شاد.

بعد از آن چون اجازه حضور در خط نداشتیم به سوی یزد حرکت کردیم و روز ۱۲ فروردین که روز تشییع جنازه شهیدان بود به یزد رسیدم و در تشیع جنازه آن عزیزان شرکت نمودم وقتی به یزد رفتم فهمیدم برادر رزمنده علی اکبر ابوطالبی که اهل چرخاب بود به شهادت رسیده است از این خبر متأثر شدم و برای تشییع جنازه به اشکذر رفتم. در پیشاپیش جنازه ها نیروهای بسیجی در ستونهای منظم خانواده معظم  شهدا و حجه الاسلام رضوی امام جمعه محترم بخش اشکذر قرار داشتند پس از تشییع برای خاکسپاری این دو شهید باید فکری می شد چون از شهید دیودیده چیزی باقی نمانده بود که بتوان به خانواده اشان نشان داد در نتیجه ابتدا بر جنازه شهید دیودیده نماز خواندند و سپس در حالی که مردم بر جنازه شهید ابوطالبی نماز خواندند شهید دیودیده را به خاک سپردند… پس از آن به سوی چرخاب حرکت کردیم تا آن عزیز سفر کرده را بدرقه نماییم، آنروز جمعیت کثیری به چرخاب آمده بودند و این شهید غریب و عزیز که اولین شهید آن روستا بود تشییع می کردند، حجه الاسلام رضوی در آنجا نیز عرض ارادتی نسبت به شهیدان داشتند و پس از خواندن نماز آن شهید عزیز را به خاک سپردیم تا شفیع روز جزا و چراغ هدایت امروز و فردایمان باشد.

از شهید ابوطالبی وصیت نامه ارزشمندی به یادگار مانده است که توجه شما را به جمله ای از آن جلب می کنم:

من رفتم تا آنکه شما پیرو امام امت و رهرو خون شهیدان اسلام باشید.

 

نصر اشکذر، شماره چهار ، تابستان ۱۳۸۰ صفحه ۱۲- ۱۵

 

لینک کوتاه : https://ashkezarnews.ir/dLjBO

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تکمیل کنید *

پیشنهاد ویژه
تبلیغات
iau
kilinik
ads
car
farntec