• کد خبر: 76633
      منتشر کننده: مصطفی خاکساری
        تاریخ انتشار: یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷ - ۱۳:۴۸
    نیم نگاهی به منبریهای اشکذر /
    قصد داریم در این نوشته هرچند مختصر و کوتاه مروری کنیم منبر و روش تبلیغی اهالی منبر شهرمان و درضمن بدینوسیله یادی کنیم از منبریهایی که حالا دیگر در بین ما نیستند.

    قصد داریم در سلسله نوشته های بنام “نیم نگاهی به منبریهای اشکذر” هرچند مختصر و کوتاه مروری کنیم منبر و روش تبلیغی اهالی منبر شهرمان و درضمن بدینوسیله یادی کنیم از منبریهایی که حالا دیگر در بین ما نیستند.

    لازم بذکر است به دلیل نبود منابع و اطلاعات کم حقیر  مطالب خالی از اشکال نیست همچنین اقتضای موجز نویسی فضای مجازی  و حوصله کم خوانندگان مزید علت شده مطالب کوتاه باشد.

     

    • مرحوم ملاعباس حیدری

     

    قرائن و شواهد نشان می دهد در میانه ی سال ۱۲۹۸ شمسی(دوم آبان۱۲۹۸ ) به دنیا آمدم و به پیشنهاد مادرم، ربابه من را عباس نامیدند و به یاد می آورم که پدرم ملاحسین من را آب آور خیمه ها صدا می کرد.

    ۳ سال داشتم که مادرم من  را برای یاد گرفتن قرآن به مکتب خانه ی ملا زینب سلطان برد.

    در حالی که سنم خیلی کم بود به مکتب خانه رفتم و در فاصله ی کوتاهی جزء اول را که در واقع همان جزء آخر قرآن بود یاد گرفتم و از آخر قرآن تا سوره ی عمَّ آمدم. وقتی به سوره ی عمَّ رسیدم طبق رسم و برنامه ای که بود مادرم یک کله ی قند و مقداری نقل که پدرم به همین منظور از یزد خریده بود به مکتب خانه آورد آن ها را به ملا هدیه داد و پس از تشکر و قدردانی خداحافظی کرد و رفت و من دیدم که ملا آن ها را با خود به اتاقش برد و چند لحظه بعد، برگشت چند دانه از آن نقل ها را به من داد و گفت این برای توست که قرآن را تا اینجا یاد گرفته ای و من آن نقل ها را خوردم و هنوز شیرینی آن نقل را فراموش نکرده ام

    بعد برای این که قرآن را بیشتر بخوانم پیش آخوند ملا ابوالحسن رفتم، زنش هم قرآن یاد می داد. جزء دوم را پیش آخوند ملا ابوالحسن خواندم. ۸ سالم که شد قرآن کامل بلد بودم.

    . مادرم هم قرآن خوان بود و کتاب های دعا و مناجات را می خواند. دیوان حافظ هم گاهی می خواند اما نوشتن بلد نبود ولی پدرم علاوه بر خواندن، نوشتن هم بلد بود. و کم کم من هم نوشتن یاد گرفتم.

    وقتی خدمت سربازی  بر گشتم یک کار دولتی پیدا کردم به من پیشنهاد شده بود کارمند اداره ی دارایی بشوم. وقتی به خانه آمدم و موضوع را به پدرم گفتم خیلی خشمگین و ناراحت شد و چهره اش برافروخته شد و اشک از چشمانش سرازیر شد. من هیچ وقت پدرم را اینگونه ناراحت و خشمگین ندیده بودم در حالی که گریه می کرد به من گفت من خیلی زحمت کشیده ام تا اسم تو و برادرت را در دفتر امام حسین (ع) ثبت کنم. من شما دو نفر را وقف امام حسین (ع) کرده ام حالا اگر دوست داری  هر جا می خواهی برو. من حرفی ندارم و به حالت گریه این شعر را خواند :

    هم از اکبر هم از اصغر گذشتم … هم از عون و هم از جعفر گذشتم

    من هم بغض کرده بودم و گریه ام ترکید از اینکه به او این مطلب را گفته بودم خیلی پشیمان شدم به پدرم گفتم من هرگز بدون اجازه ی شما هیچ کاری انجام نمی دهم مطمئن باشید من دست به هیچ کاری نخواهم زد. پدرم خوشحال شد و در حقم دعا کرد. گفت خدا به تو عمر طولانی و پسر های خوب بدهد. پدرم خیلی به امام حسین (ع) علاقه داشت و در روضه گریه هایش صدا دار بود مثل زن ها بلند بلند گریه می کرد.

    این شد که من و برادرم ملا محمد جزء ذاکرین و نوکرین اهل بیت (ع) شدیم پدرمان وضعیتی نداشت که ما را به حوزه ی علمیه ی قم یا نجف بفرستد تا درس حوزوی بخوانیم. تعدادی کتاب های مذهبی فراهم کرده بود و در اختیارمان گذاشت و خودمان مطالعه می کردیم.

    روز ها کار می کردیم و شب ها آن کتاب ها را می خواندیم. کتابهای مختلفی بود مثل دیوان حافظ، کتاب های تاریخ اسلام و کتاب هایی در باره ی ائمه ی اطهار(ع) و احادیث پیامبر(ص) و کتاب های روضه مثل طریقه البکاء و کتاب های اشعار رجای اصفهانی، محتشم کاشانی و نوحه هایی از جودی و کتاب مجمع الدعوات و غیره. نوحه خوانی و پامنبری را شروع کردیم و کم کم وارد تعزیه خوانی شدیم در آن وقت هم مردم خیلی به تعزیه علاقه نشان می دادند.

    غیر از تعزیه ی دهه اول محرم مجالس تعزیه ی دیگری هم در طول سال داشتیم که به مناسبت های مختلفی اجرا می کردیم. مراسم شبیه فتح قلعه ی خیبر و موضوعات دیگری مانند رشادت های حضرت علی (ع) در مبارزه ی با یهودیان و وقایع تاریخی زمان حضرت رسول اکرم (ص) و پناه دادن یهودیان توسط پیامبر (ص) و کارشکنی و خیانت آنها و انتقام خون پیرزن ها و بچه های مسلمان به وسیله ی حضرت علی از یهودیان پیمان شکن، اجرا می شد و مردم خیلی استقبال می کردند و در آن دوره که سینما و تلوزیون و این چیزها نبود این مراسم برای مردم خیلی جاذبه داشت و تا امروز هم مراسم تعزیه برای مردم هیجان انگیز و پر اهمیت است.

     

    (جوش دوره صبح عاشورای حسینیه سفید اشکذر)

     

    از توفیقاتی که در زندگی ام داشته ام خدمت گزاری، روضه خوانی و نوحه خوانی برای اهل بیت مخصوصا حضرت اباعبدالله الحسین بوده است و از جمله مراسمی که سالهاست در برگزاری آن شرکت دارم مراسم جوش دوره صبح عاشورای حسینیه ی سفید است و من در حالی که با این سن و سال دیگر توانایی حضور و نوحه خوانی مراسم را ندارم هم مردم به من لطف دارند و اصرار دارند که بیایم و هم خودم می خواهم تا نفس دارم زمزمه ام ذکر امام حسین (ع) باشد و امیدوارم تا زنده ام بتوانم در این مراسم شرکت کنم.

    ملاعباس حیدری ۲۶دیماه سال ۱۳۹۱ دعوت حق را لبیک گفت و در روضه الشهدا اشکذر  به خاک سپرده شد

    روح بلندش با اباعبدالله الحسین (ع) و هم نامش، آب آور و علمدار کربلا محشور باد.

    منبع: سایت حسینیه دوشهید اشکذر / زندگینامه و مجموعه خاطرات ملاعباس حیدری( پاکنه ) نوشته مهدی جعفری نسب

    لینک کوتاه : http://ashkezarnews.ir/ICxaV

  • Telegram
  • ارسال نظر :

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    تکمیل کنید *